تبليغاتX
محبت بیاموزیم و کسی را نیازاریم

محبت بیاموزیم و کسی را نیازاریم

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات

دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما

عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند ,

نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این

است که عشق بورزم


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت10:37توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

خدایا ایستاده مردن را نصیبم کن که از نشسته زیستن در ذلت خسته ام

+نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت13:19توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

خداحافظ

 

به يادش گريه کردن ها ....


به عکسش خيره گشتنها ....


به خوابش خواب ديدنها ......


ز رويش بوسه چيدنها ........ز خواب اما پريدنها ....


خداحافظ به دنبالش دويدنها .....


رسيدنها .........


در آغوشش کشيدنها ....


خداحافظ به دور از چشم بد بينها ......


برای بوسه ای ترديد کردنها ......


 به وقت باز گشتنها ....به هنگام جداییها ....


خداحافظ ... شنیدنها ....


به تلخی خنده کردنها .....به کنجی گریه کردنها ....


تمام لحظه ها را دوره کردنها .....


برای بار ديگر ديدنش ... غمگين نشستنها ....


خداحافظ ....ز شوقش راه را هموار کردنها ....ولی او را نديدنها .....


سلام اما ... به دل کندن .....


ولی در انتظارش باز ماندنها ........


اگر آمد ....در آغوشش کشيدنها ....


به دور از چشم بد بينها .....


خداحافظ


خداحافظ .....سرودنها ........

+نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت13:26توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي

و برون آي ازین دخمه ظلمانی

نگشايي گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانايي محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه اي

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوي پیامی برسد

بگشايیم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوايي بخورد

و به مهمانی عالم برود



ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت13:11توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است،خوب.

خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،

خوب،خوب،خوب،خوب،خوب

khoub ، khuob ، khoub

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من،

تنها بیدار ماندم.

نمی دانم چه کاری دارم...

عشق تنهاکار بي چراي عالم است،

چه،آفرينش بدان پايان مي گيرد.

 

معشوق من چنان لطيف است،

که خود را به«بودن» نيالوده است،

که اگر جامه ي وجود بر تن مي کرد،

نه معشوق من نبود.

خدايا،به من زيستني عطاکن،

که در لحظه ي مرگ،

بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است،

حسرت نخورم.

ومردنی عطا کن،

که بر بيهودگي اش،سوگوارنباشم.

بگذار تا آن را من،خود انتخاب کنم،

اما آن چنان که تو دوست داري.

"چگونه زيستن" راتو به من بياموز،

"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!

 

روحش شاد

+نوشته شده در سه شنبه 28 دی1389ساعت9:30توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

 

در دیاری که در ان نیست کسی یار کسی کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی 

بسان رود ... كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند ، رونده باش ، اميد هيچ معجزي ز مرده نيست ، زنده باش !

پروردگارا ………به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم. دلیری  

ده تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم. بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم. مرا فهم

ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

و آخر اينكه:بهارمان در كدامين زمستان گم شد...؟ كه بايد تا ابد بار اين سرما را به

دوش بكشيم...

+نوشته شده در سه شنبه 21 دی1389ساعت9:1توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

سلام بر خدایی که همیشه کنارم بوده و هرگز تنهایم نگذاشته است سلام می کنم بر کسی که همیشه صدایم را شنیده در آن شبهایی که اندوه باروتنها و بی کس به درد خویش می گریستم و کسی نبود که یاریم کند...
ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389ساعت8:41توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
 
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی،
 
در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.(بقیشو بخون حتما...اگه عاشقی...)

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت9:2توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

 

· جمله کوتاه از دکتر شریعتی:

۱٫ سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می توانی نوشت.

۲٫ جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می بینیم.

۳٫ بشر » یک بودن است و «انسان » یک شدن

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در سه شنبه 9 آذر1389ساعت11:23توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |

 باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم 

دردا; من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفرکردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است 

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی 

دنیا دم به دم مرا تو آزردی 

دریا سرنوشتم را به یاد آور 

دنیا سر گذشتم را مکن باور 

من غریبی قصه پردازم 

چون غریقی غرق در رازم 

گم شدم در غربت دریا 

بی نشان وبی هم آوازم

میروم شبها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته دریا

مینویسم اوج غمها را 

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم

+نوشته شده در یکشنبه 7 آذر1389ساعت8:59توسط راز زندگي اين است که هرگز کسي را ميازاری | |