|
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم
خدایا ایستاده مردن را نصیبم کن که از نشسته زیستن در ذلت خسته ام
خداحافظ به يادش گريه کردن ها ....
ذهن ما زندان است
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟ چقدر زنده نبودن خوب است،خوب. خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،خوب، خوب،خوب،خوب،خوب،خوب khoub ، khuob ، khoub چه شب خوبی است امشب! همه ی دنیا به خواب رفته است و من، تنها بیدار ماندم. نمی دانم چه کاری دارم... عشق تنهاکار بي چراي عالم است، چه،آفرينش بدان پايان مي گيرد. معشوق من چنان لطيف است، که خود را به«بودن» نيالوده است، که اگر جامه ي وجود بر تن مي کرد، نه معشوق من نبود. خدايا،به من زيستني عطاکن، که در لحظه ي مرگ، بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم. ومردنی عطا کن، که بر بيهودگي اش،سوگوارنباشم. بگذار تا آن را من،خود انتخاب کنم، اما آن چنان که تو دوست داري. "چگونه زيستن" راتو به من بياموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت! روحش شاد
در دیاری که در ان نیست کسی یار کسی کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی بسان رود ... كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند ، رونده باش ، اميد هيچ معجزي ز مرده نيست ، زنده باش ! پروردگارا ………به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم. دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم. بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم. مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند… و آخر اينكه:بهارمان در كدامين زمستان گم شد...؟ كه بايد تا ابد بار اين سرما را به دوش بكشيم...
سلام بر خدایی که همیشه کنارم بوده و هرگز تنهایم نگذاشته است سلام می کنم بر کسی که همیشه صدایم را شنیده در آن شبهایی که اندوه باروتنها و بی کس به درد خویش می گریستم و کسی نبود که یاریم کند...
· جمله کوتاه از دکتر شریعتی: ۱٫ سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می توانی نوشت. ۲٫ جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می بینیم.
باز هم آمدی تو بر سر راهم آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم دردا; من جوانی را به سر کردم تنها از دیار خود سفرکردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سر گذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان وبی هم آوازم میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را باز هم آمدی تو بر سر راهم آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم
|
About
Home
|